بوی تو می‌آید...

بوی تو درون دلم پاورچین قدم می زند. قد‌م‌هایت خیابان‌ها را ورق می‌زند. ورقه ها صدایت می‌زند.

باور نمی‌کنی! اما باورها ناامید نشده‌اند. نا امیدی جرأت سلام کردن ندارد. سلام بر تو، کی سلام می‌کند؟!

کوچه‌ها درون پنجره‌ها را نگاه می کنند، پنجره ها درون دل‌ها را...، درون دل‌ها یافته می‌شوی؛ می‌دانم. اما چرا درون چشم‌ها نباشی؟ همه‌یِ همه‌یِ چشم های دنیا.

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
چشمک

[گل][گل][گل][گل][گل][چشمک][چشمک]

چشمک

[چشمک][چشمک][گل][گل][گل][گل][گل][چشمک][چشمک]

فرشته

سلام نیکو جون خوب هستی؟ خیلی مممنونم که اومدی چشم سعی خودمو میکنم ازین به بعد مطالب اونجوری بذارم راستی بازم بیای پیشما نکنه بری و دیگه نیای به کلبه ی حقیرانه ی این بنده فعلا بای

نقاشک

قصه ی پر غصه ایست اینکه سکوتِ صبورِ چشم هایی باشی که تماشایت می کنند...

نیلوفر

دوست خوبم سلام.[گل][گل][گل] خوشحالم با وبلاگت آشنا شدم. من یک نابینا هستم و تازه وبلاگ ساختم. بیشتر می خوام خاطراتمو بنویسم. افتخار حضور در وبلاگمو میدی؟[گل] اگه دعوتمو قبول کنی یک دنیا خوشحالم می کنی. اگه لایق بدونی منتظرم.[خجالت]

نیلوفر

سلام دوست گلم. من آپم نظر شما خیلی می تونه به من کمک کنه. خوشحال میشم منو راهنمایی کنید.[گل]

هادی

سلام مطلبت با نام انتظار عالی بود امیدوارم که موفق باشی