|
سیب سرخ | ||
|
ببخش مرا! اگر گاهی حتی به اندازه کاهی دل جانی را شکستم. همان جانی بی ابتدا و انتها که مرا آفرید. ببخش مرا! چرا که چندین سال است که ادعا می کنم دوستت داشته ام و می دانم که هنوز دستهایم بوی خاک میدهد. همان خاکی که از آن بیدار شدم. ببخش مرا! چرا که هنوز گرفتار اندکی گل نم باران خورده شدهام. و هنوز حتی نمیدانم نشانی دریا را از چه کسی باید بپرسم. ببخش مرا! چرا که با این همه حرف میدانم گم شده ام و باز هم دستهایم را به خاک مینشانم.
راستی دستهای من! آسمان کجاست؟
[ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٠ ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]
اگر دلت خواست سری به دلت بزن نگاه کن ببین پشت ویترین این و آن مانده است و خاک گرفته و داغی آفتاب رنگ رخسارش را پرانده و پوسانده و یا شاید هنوز نفس آن را دارد که سرخ بماند و داغی یاد خدا در آن دوباره رنگ بگیرد. گاه گاهی خدا میرود. خدا که نه ... یعنی ما میرویم. نمیدانم کجا. اما آن قدر دور میشویم که هر قدر خدا سر راهمان میایستد. انگار که حتی نمیشناسیمش. دستهایش را نمیبینیم. نگاهش را بین انبوه جمعیت لمس نمیکنیم . با آن که خدا یکتا است. این جمعیت از کجا میآیند درون این دل کوچک. از کجا که شاخ و برگهایشان پیچک می شود و بعد غل و زنجیر همه زندگی مان. خدا را کجا می فرستیم. خدا را که نه.... این دل به چه مرخصی می رود که انقدر سخت است بازگشت... خدایا ما را به خویش وا مگذار... بس است مرخصی....
[ یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥۸ ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]
دلتنگیهای من، سلام. باز هم دلم با آنکه خیلی وقت است نسبت به همه هستی عینکی شده است، نتوانست نبیندتان. دلتنگیهای امروز من! مثل دیروز پروانهای نیستید که بگویم وقتی از پیله درآمدید پرواز همهچیز را از یاد خواهد برد. دلتنگیهای امروز! مثل کابوس نیستید که بگویم وقتی بیداری چشم باز کند، نیست میشوید. دلتنگیهای امروز من... آینهاید شکسته.... و بند هیچ بندزنی نمیتواند دوباره همه چیز را مثل روز اول درست کند. در چشم آینه شکسته هر چند بند خورده باشد. همه هستی هزار بار در هر لحظه تکرار میشود. .... و دل آینه هزار تکه دیگر یک رنگ نیست. [ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳٩ ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]
خداجان سلام: امروز تولد من است. راستش برایم یک سوال پیش آمده و آن این است که چرا آدم ها روز تولدشان این قدر خوشحالند؟ دوست دارند برایشان هدیه آورده شود و برایشان جشن بگیرند؟ و در نظرشان روز تولد چه معنایی دارد؟ فکرشان را نمیدانم. شاید فکر میکنند آدمهای بزرگی هستند و یا شاید هم احساس میکنند که روزی که در آن متولد شده اند روزی بزرگ است؛ به خاطر این که آنها در آن متولد شده اند. اما من احساس دیگری دارم: روز تولدم غمی عجیب دلم را نشانه رفته است. آخر من احساس میکنم من برای چه به دنیا آمده ام؟ و تو از من چه تومیخواهی؟ و من هیچ کدام از چیزهایی که دوست داری را نتوانستم انجام دهم. این میشود که دلم میگیرد. و هی فکر میکنم که تولد باید چه طوری باشد که آدم در آن واقعا خوشحال باشد؟ نمی دانم. تو دلم را می شناسی. خودت کاری کن که تیر غم نشانه گیری اش خوب نباشد.
[ شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٩:٤٠ ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]
پنجره را باز کن. بگذار که نسیم غبار چهره ات را بشوید. می دانم که زندگی کردن سخت است. باید خسته شوی. باید قدم هایت آجری شوند. باید اشک هایت کم کم غیب شوند. باید که دستانت آهنین شوند به کوه موفقیت. شاید حق با تو باشد؛ تنها هستی. اما تنهایی همیشه هم بد نیست. تنهایی بهتر است از این که با تن هایی باشی که بخواهند تو تنها بمانی.
خوب فکر کن. تصمیم با تو است. می توانی کلید خانه ات را تحویل غم دهی و دلت را برای همیشه بادیه نشین خاک تنهایی کنی. اما من می خواهم پنجره را، همه ی پنچره ها را باز کنم تا زندگی بنشیند و خاک از چهره پرواز کند. [ سهشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳٥ ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]
صدا می آید... صدای قدم های پاییز... که آرام از زیباترین خیابان سال می گذرد. منتظر نمی ماند. خش خش برگ ها پاییز را با خود می برد. شاید فردا از کوچه شما بگذرد و به ترتیب از شهر های دیگر هم. تصور کن فردا صدای عصای زمستان از راه برسد. و بعد هم بهار کیف پر گلش را باز کند و بعد تابستان با چمدان میوه در خانه ی تان سبز شود. و بعد و بعدها تا کدام خیابان ادامه پیدا می کند؟
فکر کن .... تا صد سال دیگر چند تا از رهگذر های کوچه ی تان رهگذر برزخ شده اند. چندتا.... شاید همه آن ها. شاید همه ی مان... پاییز است که یاد آدم می اندازد که به قول قیصر: آی ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود.... [ شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱۱ ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]
خدای قشنگم سلام: باور کردنش سخت است که غیر از تو کسی باشد که حرف هایم را بفهمد. نمی شود از نوع تو زمینی ای هم بود که بداند خستگی جان معنایش چیست؟ بفهمد که اگر آدم ذوق ستاره شمردنش را از دست بدهد آسمانش گم می شود. و بداند بعضی حرف ها ناگفتنی هستند و کلمه ای را هنوز برایشان نساخته اند. فقط تو فهم میکنی که وقتی جسم خسته شود می توان با خنده توانمند شد. لیک اگر دل خسته شود خنده و حرف های قشنگ گم می شوند. خدای بزرگم! گاهی با تمام بودنم احساس می کنم دستهایم را گرفته ای و تنها نیستم.
دست های سردم نیاز دارد تا بیش از همیشه برای یاری قشرده شود. فقط یاری خودت. دلم را نگاه کن هوایش با چشمانم مساوی است. می خواهم نوشته های ناتمام این دفتر را تو پایان بری! منتظر هستم.....
[ شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٩:٤٤ ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]
آشپزی کردن خوب است. آشپزی آدم را با مزههای خوشمزه آشتی میدهد. البته اگر آشپزی خوب باشید یا اگر کسی برایتان خوشمزه غذا درست کند. آدمها را هر گونه که عادتشان بدهی عادت میکنند و تغییر دادنشان از وضعیتی که به آن خو گرفتهاند کار آسانی نیست. اگر از بچهگی و جوانی غذاهای خوشمزه را به بدنشان عادت دادند به آن خو میگیرند و اگر آشپزی داشتند که غذاهایی با طعمهای نه چندان خوب به خوردشان داد شاید اگر روزی طعمی را چشیدند که بینهایت خوش بود شاید دیگر نتوانند آن را تحمل کنند. و خوشی آن مزه بزند زیر دلشان و باز هم دنبال همان مزههای ناخوشایند باشند.
همان طور که آشپز به شما غذای بدنتان را میرساند. شما هم همهتان؛ تک به تک؛ آشپز هستید. آشپز چیزی مهمتر از جسمتان؛روحتان. اگر نخود و لوبیای غذای روحتان راستی و درستی کمک خیر، دعا در حق دیگران و کمک به آدمها باشد. شما آشپزیتان برای روحتان خوب است و شایسته دریافت لوح تقدیر از خداوند و همه موجودات هستید که توانستهاید بوهای خوش غذاهایٍ روحتان را در فضا پخش کنید تا همه از آن لذت ببرند. اگر هم روح بیچارهتان را عادت دادهاید که نخود و لوبیایی مثل دروغ و تهمت و بداخلاقی را در حلقش بریزید به همراه فلفل تند آتش، مطمئن باشید اگر از اول این گونه بارش آوردهاید تا حالا حتماً جانِ روحتان را به لبش رساندهاید. اگر از حالا فکری به حالش نکنید کم کم ممکن است انقدر به این وضعیت عادت کند که یادش برود مزه های خوبی هم در دنیات میتوانند وجود داشته باشند. باور کنید سخت نیست میشود سرآشپز خوبی برای روح شد. تصور کنید اگر همه آدمهای دنیا مواد اولیه غذا برای روحشان غیبت و دو به هم زنی، خیانت، و دزدی و رباخواری باشد بویی که در همه جهان پخش میشود چه بویی خواهد بود. دقیق فکر کنید بوی خیلی خیلی بد. البته با یک همت میتوان دست به کار شد و غذاهای بد مزه و بیمزه مثل مسخره کردن این و آن را از دلتان بیرون بریزید و از دل شخص مقابل هم درآورید به جایش کلی شکلاتهای خوشمزه در دل طرف بکارید تا روح آن شخص را هم از مزه تلخی درآورید. فقط یک کوچولو مواظبت کافی است تا کارهای خوب غذاهایی شوند بی مثل و مانند برای روانتان. یک کم هم هواس جمعی میخواهد تا کارهای خوب یعنی طعمهای خوب به خاطر بدیها یعنی طعمهای بد، ته نگیرند و نسوزند. حتماً دیدهاید که آدمهایی که تغدیه مناسبی ندارند و هله هوله میخوردن مریض میشوند خوب روح هم همین طور است مگر روح بیچاره دل ندارد. مگر احساس ندارد خوب ان هم ممکناست مریض باشد که بیماری اش را اگر جدی نگیریذ ممکن است کارتان به جاهای باریک بکشد خدای نکرده روحتان را به کشتن بدهید. البته خیلی بعید است شما این چنین باشید که بگویید بیخیال هرچی خیر وخوبی است. اما اگر خدای نکرده، روزی دیدید کسی به این نتیجه رسیده و اصلاً اصلاً دیگر هیچ مزه خوبی برایش اهمیتی ندارد و مدام تلخی و زهر را به خورد روح و روان بیچارهاش میدهد و دارد روحش را میکشد و یا شاید تا حالا دیگر جانی برایش باقی نگذاشته به او بگویید: دستپختتتان افتضاح است و البته آتش گوارای وجودتان؛ آشی است که خودتان با دست خودتان پختهاید! [ شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۸:٤٠ ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]
|
![]() | |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||