|
سیب سرخ | ||
|
نشستهاست روی یک صندلی تاشو کوچک. مدام با سبابهاش عینکش را بالا و پایین میبرد. احساس میکند توی دلش خالی شدهاست. نمیتواند باور کند. این درختها را دیدهبود. شاید چند روز بعد از کاشتنشان. برگهای نویشان پژمرده بود. قدرت نداشتند روی ساقه نازک بایستند. مثل یک بچه مریض، افسرده و ناتوان. هوا هم تابستانی بود. سایه درختی نبود تا بشود چترش کرد. فقط سایه ابرها بود که باد دنبالشان کردهبود؛ میدویدند. این تاب و سرسرهها هم نبودند. این شمشادها هم اصلاً نبودند. و برجی هم سرش را روی طاق آسمان نکوبیدهبود. فقط روی خاک همین سی ـ چهل درخت را کاشتهبودند. و باغبان هنوز مشغول بود. داشت چند درخت کاج دیگر را میکاشت. دستانش را مشت میکند و فشار میدهد. به خودش میگوید: همه دیروز مردهاست و امروز متولد شدهاست. و فردا به مرگ امروز تسلیت خواهد گفت. وتو مثل یک فرفره میچرخی و یک دفعه بدون آنکه بخواهی بایستی، نفست به بند آن دنیا کشیده میشود. زل میزند روی زمین. زمینی که همان زمین است. و درختانی که دیگر آن درختان نیستند. نگاه میکند به برگهای سیخسیخی بزرگشان. به تنه قهوهای رنگشان که حالا میتواند بریده شود و مثلاً کاغذ شود. به چترشان که روی تمام بوستان پهن است. دستی روی سرش میکشد. وقتی کاجها کوچک بودند موهایش سیاه بودند و پر. موهایی که دیگر نیستند. و پشت مویی که دیگر مات و رنگ پریده شدهاست. نفس عمیقی میکشد نفسی که دیگر بازدم ندارد. هوا هم دیگر آن هوای دیروز چهل سال پیش نیست. و باغبان کمی آن طرفتر هنوز دارد کاج میکارد.// [ دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٠ ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]
|
![]() | |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||