سیب سرخ
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

می دانم... می دانم که تو همیشه به فکر من دانه بوده ای. اما من آرزوهایم را به شانه های ابرهای سیاه نسپرده ام که بریزندشان روی آسفالت خیابان ها. به خدایی سپرده ام که همانند رحمت ببارند بر دستهای دعا.

آرزو را تا وقتی به امید نگاه می کنی، زیبا است و جان را زنده نگه می دارد. اما اگر آرزو ناامید شد، غم می شود و غم جان را می میراند.

می دانم اگر قرار بود که چشمه نعمت های تو با خوبی های من به جوش بیاید تا کنون دنیا کویر شده بود اما یادت باشد که تو خدا هستی و بزرگ و همیشه بخشش از بزرگان است. اشتباهاتم را ببخش و جام جان مرا از غم آزاد کن.

می دانم که دستهای من اندک است و آرزوهایم زیاد،  اما آرزوهای کوچک من کجا و دست های بزرگ تو کجا...

خدا جان.... منتظرم.... منتظر...

[ جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]

دارند می دوند. از این کوچه به آن خیابان. از آن مغازه به آن بازار.

تار عنکبوت خانه هایشان را, خاک آیینه هایشان را به دست باد می سپارند.

_ می‌پرسم: خبر مهمی شده است؟

- می‌گویند: آری! قرار است درختان زنده شوند! نگاه کن منتظریم که سرشاخه‌هایشان شکوفا شود. می‌خواهیم برای نوروزی دیگر لباس‌هایمان نو و خانه هایمان تمیز باشد.

باور نکردنی است که بدین سان برای زنده شدن طبیعت به خواب رفته بدویم و بدویم و  با هم رقابت کنیم برای آماده شدن اما برای زنده شدن خودمان پس از مردن  نخواهیم حتی فکر کنیم؟

[ دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]

خدای مهربان!

دلم در این دنیا غریب است. و تو غریبی‌ام را زیباتر از آنچه که هست میدانی.

غریبی یعنی بدانی که این هفته ها و روز های کوتاه نفس کشیدن فقط یک پل است برای گذر از این رود وحشت دنیا.

خدا جان من!

دلم می‌خواهد که از این رود راحت تر بگذرم. و دستگیری باشم برای آنان که نیازمندند. هر چند که ریسمان کمک خودم را به امید تو گره زده‌‌ام.

خدای همه هستی!

این گره ریسمان امید را به خودت سپردم.

می دانم که تو هر روز آن را محکم تر از روز قبل به امید خودت پیوند می‌زنی .

من برای این آرزو

                                   تلاش می‌کنم.

                                                          من به این امید امیدوارم.

                                                              

 

[ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]

فکر کردن خوب است. تأمل آدم را از بند همه ی داشته ها، نداشته ها می رهاند و به دنیای دیگری می برد که در آن همه فرازها صعود به دنیای بهترند و هیچ  فرودی در آن سقوط نیست.

 

فکری روح را به وجد می آورد که جسم را از خستگی دنیای آهن و سرب پرواز دهد. دوست دارم فکر کنم، شاید بشود که نگاهم آبی شود و بتوانم آدم ها را بهتر از آنچه که هستند ببینم.  می خواهم بتوانم هستی درستی نگاه آدمها را از نیستی دروغش تفکیک کنم.

شاید  بتوان... شاید...

[ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]

 

باز روز تولد فرا رسید ..اما عقربه های ساعت را می توان نگه داشت؛ گردش این توپ بزرگ را نه!

24 سال است که فقط مدام فروردین ها آبان می شوند. و همه ی آبان ها سراسیمه سر را به سنگ بیدارباش می کوبانند که یکسال با چرخش زمین گردیدی اما خواب ... . مدام از این اتوبوس قدیمی جاماندی و نرسیدی به آنچه روز اول قول داده بودی.

نه زمین را خوش آمدی نه زمان را... نه خلق را خوش آمدی نه خالق را...

اما خوردن سر به سنگ لحظه ای باعث نشد فکر کنی که تا کی زمین بدود و تو خواب و بیدار،  سلانه سلانه دنبالش راه بیافتی و ندانی کجا می روی؟

مسیر را باید یافت. اندکی تأمل باید کرد...

تأمل باید کرد...

[ یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]

نوشته بودم: می خواهم خورشید شوم. آخر خورشید منشاء زندگی است. منبع نور است و دلش گرم. جاده های دلش میان همه دو طرفه است. و همان طوری که در جایی نوشته بود اگر هم بخواهد به جایی نتابد نمی تواند.

اما فکر نمی کردم تا اندازه رسیدن به خود خورشید سخت باشد و جان فرسا.

هنوز هم خورشید شدنم آرزوست؛ اما مرگ است، همه جا.

تاریکی است، همه وقت.

دل ها سردند، همه و همه.

مثل آدم هایی که در بیابانی زمستانی اسیرند، باد می پیچد درون دل ها و دست ها، تا گرمایشان را با خود بگیرد و ببرد. بعد این جان ها می شوند عین قطب. نه مهربانی و دوستی و راستی را درک می‌کنند و نه تو جز یخ را می بینی و می فهمی.

هیچ زنده ای دوست ندارد از سردی سرما یخ بزند. اما گرما را انداختیم جلوی گرگ ها و سرما را سهم خود کردیم!؟

چرا؟

[ چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]

حیف که کودکی‌هایم تمام شد!

آخر کودکی هایم، همه را دوست داشتم. در فکرم همیشه احساس دوستی بود برای همه ی آدم ها.

و در خاطر من این بود که همه ی آدم های دنیا نسبت به هم، همین طوری فکر می کنند؛ مثل من.

بزرگ شدم؛

فهمیدم که همه آدم ها دوست من نیستند این را خودشان به من فهماندند.

بزرگ شدم؛

 فهمیدم که من هم دوست همه ی آدم ها نیستم، این را هم خودشان به من فهماندند.

این ها را دانستم که، چشم  دنیای من  پر شد از مخلوطی از گل و خار و خاشاک.

راستش هنوز هم هرچه نگاه می کنم خار و گل را از هم تشخیص نمی دهم.

و ترس است که در قلبم رژه می رود. که، که خوب است و که بد...

چقدر باید تأمل کنم تا  همه آدم های دنیا مثل کودکی های من فکر کنند؟

به زبان  انتظار کودکی هایم:

چند تا بخوابم آدم ها خوب می شوند؟!

 

[ سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]

می‌دانستی که ابر چقدر زمین را دوست دارد که ذرات وجودش را دانه دانه می‌چکاند تا به زمین برسد.

و زمین هم به وجود همان قطره‌قطره‌ها است که زنده مانده است.

زمین نیازمند عشـقی است که دانه دانه از عمق سقف آبی می‌چکد.

و در عمق این عشـق زیبا ـ‌ عشـق خدا به بشر نهفته است. که اگر آن دوستی را در نهاد پنبه‌های آسمان نگذاشته بود نه زمینی بود نه از هستی انسان خبری بود.

خدایا به خاطر این عشق

                     و عشق های زیبای دیگر

                                     بین اجزا این هستی

                                                        تو را سپاس

                                                                      سپاس

                                                                              سپاس...

 

[ یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
استت
RSS Feed