کد تغییر شکل موس



سیب سرخ
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

نشسته­ام ودارم فکر می­کنم به تو.

صدای تلویزیون بلند است.آقایی توی یک مصاحبه می­گوید توی زندگی اش قفلی دارد که کلیدش فقط به دست خدا باز می شود.گوش هایم را تیز می کنم .می­گوید که می خواهد که تو ظهور کنی.و ندیدن تو را تعبیر می­کند به قفل.

شاید.اما چرا کلیدش را به دست خدا داده؟ نمی­دانم! خودم با خودم فکر می­کنم خودم می گویم و خودم جواب می دهم.

- خدا که قفل نکرده تا کلیدش دست او باشد هرچند که کلید هر کاری را دارد. اما خدا که چیزی از رحمتش را به روی کسی قفل نمی کند.

خود ما کلید شدیم تا قفلش کنیم بد شدیم بدیمان زنجیر شد.

حالا هم اگر می خواستیم باشد به هم دست می­دادیم. دست هامان را کلید می­کردیم. خوب می­شدیم تا بتوانیم دوباره ببینیمش.

- نه!!

- چرا. ما از یک عدد بزرگ روی یک دایره خاکی نتوانستیم به اندازه یک عدد سه رقمی باشیم. خودت را نگاه کن به اندازه یکی از صفر های آن عدد میلیاردی هم نیستی.

 - پس دل چی؟؟

- دل؟؟ آخر دلی که نمی­تواند دل باشد و همه­ی اعضا را به دنبال خودش بکشاند و مثل پاکن بدیهای خودش را تمیز کند که دیگر نمی­تواند دنیا را درمان باشد.

- ولی گاهی واقعا دلم می خواهد می توانستیم ببینیمش؟

- ولی تا به حال فکر کرده ای که چرا می خواهیم بیاید؟

- چون بچه ها را دارند می­کشند. چون ظلم پیچک وحشی دنیا است. چون مادربزرگ ها و پدر بزرگ ها را از خانه می اندازند بیرون. چون دنیا کرکره مغازه اش را داده بالا و دارد بدی خیر می کند. چون خسته شدم از بس جیب خالی آدم ها را دیدم چون دستم کوتاه است از این که بتوانم آسمان را با همه قسمت کنم. چون دیشب دیدم که ...

- بس است سرم رفت از بس گفتی و گفتی .. این ها که آرزوهای بیشتر ما است. اما چرا خودمان یک نصفه قدم کوچک برای این همه آرزو برنمی داریم .

این خودخواهی است که آدم عزیز خدا را بخواهد تا آرزوهایش را برطرف کند ولی خودش برای ­رضای خدا و عزیزترین خدا هیچ کاری نکند. خیلی جالب است بعد دلش بخواهد که امام بیاید دنیا را بهشت کند. ادعا کند که واقعا دلش چنین چیزی را می­­خواهد. یعنی اگر آمد و همه­ی خوبی ها ی دنیا را با خودش آورد . کرکره مغازه تمام خوبی ها را بالا برد آن وقت دیگر کارش نداریم! برود!

- نه باز هم بماند باشد.آخر دوستش داریم.

- دوستش داریم اما برای چه دوستش داریم. برای این که بیاید و آرزوهای کوتاه و بلندمان  را برآورده­کند. اگر خواستیم بیاید. بنشیند کنارمان. ببینیمش فقط برای خود امام. برای این که خدا راضی شود و خومان را خوب کردیم تا بیاید. نه آن بد شویم و بد کنیم برای این که بیاید و درستمان کند. آن وقتی که وجودمان را آجر به آجر از مهربانی و خوبی بالا می بریم. می بینیم که آن وقت مزه انتظار یعنی چه. ثانیه... نه ، آن به آن منتظریم و وجود اما م را حس می کنیم که دارد می آید.

گوش کن صدای قدم هایش می آید.

- هل من ناصر ینصرنی؟

- می­شنوی ؟ تنها است. منتظرت است  منتظر من، تو؟

 خوب باش تا کوله بارت به دنبال او راه بیافتد.

 

 

[ چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب