کد تغییر شکل موس



سیب سرخ
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سخت است که آدم چشم انتظار باشد برای همه‌ی همه‌ی آدم‌های دنیا. برای سبز شدنشان. برای شکوفا شدنشان و برای خوب شدنشان. اما کم باشند آن هایی که می دانندکه تو دوست داری که قلبشان وسیع شود برای آن که خدا در آن جای بگیرد.

می‌دانم که غم در دلت زبانه می‌کشد. اما هنوز آدم‌هایی هستند ـ هرچند کم ـ‌ اما لبخند چشم‌هایشان فقط برای توست. درخشش آسمان دست‌هایشان برای تو آبی می‌شود.

می دانم که دعا می کنی.. اما بلند کن چتر آفتاب دست هایت را و  برای همه چشم های دنیا دعا کن که زودتر آسمانشان از این دود پاک شود و آبی شود مثل دل تو.

 

[ سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]

دلم چهاردیواری بن بست شده است.تنگ، تاریک. گاهی چراغ هایش نیز خاموش است.

آخر این روز ها تعداد آدم هایی که بوی دیوارهای کاه گلی، بوی پنجره چوبی را می دهند؛ کم شده است. از کناراین تن ها  هم  که می گذری، بوی سنگ های خارایی را می دهند که هیچ گاه خیال ندارند خیال کنند که می توانند اندکی سخت نباشند.

آخر تو که نیستی تا یک بار دیگر دل های خاکی نفس بکشند. تا وقتی هم که صفای بودنت را احساس نکنیم، هستی بوی صفای بودن را نمی دهد. بوی نیستی از در و دیوار دنیا بلند می آید!

خودت بگو؛ دلت برایمان تنگ نشده است؟

 

 

[ دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]

پررنگ شده ای.

مثل همیشه نیستی. مثل کودکی هایم شده ای. پررنگ پرنگ. مثل مداد آبی ام.

راستش دیروز چشم هایم را با مداد آبی شستم. همه ی هستی عوض شد. همه آن ها که درون دلم بدها بودند. اسمشان خط خورد. رفتند جزء خوب ها. کاش زودتر این مداد رنگی ها را از  تو خواسته بودم.

می دانم که یادت هست. آن روز که آرزوهایم را مداد سیاه نقاشی کردم و با بغض، بزرگ ترین اعتراض هستی، نشانت دادم؛ می دانم که شنیدی در دلم چه گفتم که این مدادها را نشانم دادی مدادهایی که هرکدام یک رنگ  ازخوبی های زندگی بودند.

خدای خوبم،

با تمام وجودم. احساست می کنم. هر چند آرزویم هنوز رویشی نداشته. اما فهمیدم که خودم باید با این مدادها که فرستاده ای قلمو به دست گیرم و سبزشان کنم.

خدای خوبم از فرستادن مداد رنگی هایت به درون چشم هایم بی نهایت سپاسگزارم.

 

 

[ جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]

ببخش مرا!

اگر گاهی حتی به اندازه کاهی دل جانی را شکستم. همان جانی بی ابتدا و انتها که مرا آفرید.

ببخش مرا!

چرا که چندین سال است که ادعا می کنم دوستت داشته ام و می دانم که هنوز دست‌هایم بوی خاک می‌دهد. همان خاکی که از آن بیدار شدم.

ببخش مرا!

چرا که هنوز  گرفتار اندکی گل نم باران خورده شده‌ام. و هنوز حتی نمی‌دانم نشانی دریا را از چه کسی باید بپرسم.

ببخش مرا!

چرا که با این همه حرف می‌دانم گم شده ام و باز هم دست‌هایم را به خاک می‌نشانم.

 

راستی دست‌های من! آسمان کجاست؟

 

 

[ پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب