کد تغییر شکل موس



سیب سرخ
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

حرف هایی که در دل می مانند پرواز را دوست دارند. پرواز به سوی گوشی برای شنیدن.

آدم ها همیشه حرف دارند. هیچ گاه خالی از حروف و کلمات نیستند و سکوتشان را هیچ گاه نمی توان به حساب تهی بودن از واژگان گذاشت.

گاه واژگان در دل مانده شان بزرگ است و منتهی است به درد ها و آرزوهای تمام بشریت. مانند آدمی که برای گرسنگی کودکانی در دوردست زمین غصه می خورد. مانند آدمی که برای تنهایی تمام مادران و پدران دنیا دلش درد می گیرد.

و گاه نیز درد واژگان درد های دل خویش است. افق هایی است که دوست داریم برای خودمان داشته باشیم.

کاش آرزوهایمان و حرف های نگفته دل هایمان چه کوچک و چه بزرگ، فقط به سمت خدا پرواز کند.

گوشی که به درستی"سمیع علیم" است.

[ چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]

ای امام مهربان!

گاه روح جسم را جای می گذارد و می گریزد به سمت شما. نمی دانم این روح از چه خسته می شود اما به خوبی حس کرده ام که قلبِ این روح وقتی در حرم شما نفس می کشد نمی داند خستگی چه معنا می دهد. آنچه در ذهن می آید فقط بوی بهشتی است که سرمستش کرده است.

چیزهایی هست که نه کسی را توان اندازه گیری آن هست و نه واحدی تا آن را اندازه گرفت؛ فقط راهی را در جان آدمی روشن می کند که نوری است برای آرام گرفتن. مثل وجود چون شمایی در هستی.

ای امام مهربان!

دل حتی برای چشم هایِ فیروزه ایِ کاشی هایِ حرمت نیز تنگ می شود. چه رسد به آنکه آدمی دمی در جوار تو نفسی تازه کند تا جانش دوباره زندگی را از سر گیرد. و حرف هایش را، گاه غم ها و گاه شادی هایش را در کنارت آرام زمزمه کند و دست های ملتمسش را به درب خانه ات بزند.

ای امام مهربان؛ به ما نیز نظری انداز تا جانمان به نور وجودت روشن شود.


 

 

 

 

[ جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٦:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]

نگاه کن!

ببین؛ دوباره شکوفه­ها را کسی روی شاخه­ها دمیده است. گویاست بویشان در باد... . سرخ و سفید کرده اند صورت درخت را... . انگار که می­خواهند آواز گنجشک­ها و یاکریم­ها را رنگی کنند. شاید آن­ها هم، گنجشک­ها را می­گویم دلشان تنگ شده باشد برای برگ­های سبز درخت­های بهار که روی شاخک­های آن صدای جیک جیکشان را بلند کنند. می­دانم که تو هم مثل ما دوست داشتی تا رخساره­ات را در این بهار می­دیدیم... اما کی خدا می­­­خواهد، خدا می­داند.

نگاه کن که بهار آمده است و باز هم چشم­هایم نتوانست تو را ببیند، کاش لااقل تو اندکی نگاهم می­کردی... آخر تنها تکیه­گاه مردم این زمانه­ای، که خدا تو را منتظر گذاشته است تا شاید ما دوباره بهار شویم.

نگاهم کن... حرف های ناگفته­ام خوب در آینه چشم­هایم خواندنی است.

نگاهم کن... نگاهت نیز خود بهاری است جان را، روح را...

 

[ پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]

خدایا!

فقط تو مهمی و بس.

و هیچ اهمیتی ندارد؛ اگر گاهی بعضی در مورد بندگان تو داور می­شوند. بدون آنکه بدانند توپ برای چه کسی می­تواند باشد؟ و گاهی توپ زندگی آدم ها را در دستان مغزشان نگه می­دارند و حتی اگر بتوانند این توپ زندگی را با چاقویی تیز مثل زبان تکه تکه می­کنند و بعد هم طلب کارانه آن را مطالبه می­کنند!

خدایا!

تمام آدم­هایی که صدسال پیش می­زیسته­اند دیگر روی خاک نیستند. آدم­هایی که شاید می­گفتند میز من، صندلی من، جایگاه من، مال من، خانه­ی من و هزار من و من دیگر، هم اکنون به یقین، به درک آن رسیده­اند که هیچ کدام از این­ها در رسیدنشان به تو مددی نکرده است جز آنچه که درون قلب خود برای کمک به بندگانت و ارتقاء روح خودشان پرورش داده بودند. کاش ما را نیز مدد فرمایی تا قبل از رسیدن به آن آدم ها به فکر هم اکنون آن­ها برسیم.

خدایا!

گاه اینگونه می­اندیشم که تو را باید به خاطر چیزهایی شکر نمود که از فضل و کرمت عطا ننموده­ای. مانند آنکه منت نهاده­ای و قدرت نداده­ای تا دل خویش آرام بگیرد با راندن ستمی بر کسی.

خدایا باز نیز تو را سپاس.


 

[ سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مریم نیکوحرفیان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب